امام صادق علیه السلام می فرمایند :
در قائم علیه السلام سنتی از یوسف است .
سدیر گوید عرض کردم :
گویا حیرت یا غیبت او را می گوئید ؟
امام به من فرمود :
آیا در این جای انکار است ؟ برادران یوسف فرزندان ( حضرت یعقوب) پیامبر بودند و با یوسف ( بعد از زمامداری مصر) تجارت و مصاحبت می نمودند ، و آنان برادر او و وی برادر آنان بود ، اما با این وصف او را نشناختند تا اینکه یوسف خود گفت : منم یوسف .
پس این امّت چه انکاری دارد که خداوند عزّو جلّ در وقتی از اوقات حجت خود را مستور کند . یوسف سلطنت مصر را در اختیار داشت و بین او و پدرش ۱۸ روز راه بود . اگر خداوند عزیز و جلیل می خواست مکان یوسف رابنمایاند ، بر این قدرت داشت .
به خدا قسم یعقوب پس از شنیدن بشارت یوسف ، همراه با پسران خود راه ۱۸ روزه را در ۹ روز طی کرد . پس این امت چه انکاری می ورزد که خداوند کاری را که در مورد یوسف کرد ، درباره یحجت خود نیز انجام دهد ، به این نحو که در بازارشان مرور کند و بر فرششان گام نهد در حالیکه آنان وی را نشناسند .
تا اینکه خداوند عزّ و جلّ به او اجازه دهد که خود را معرفی سازد ، همانگونه که به یوسف اجازه داد ، آن هنگام که فرمود :
قَالَ هَلْ عَلِمْتُم مَّا فَعَلْتُم بِيُوسُفَ وَأَخِيهِ إِذْ أَنتُمْ جَاهِلُونَ( ۸۹ یوسف)
قَالُواْ أَإِنَّكَ لَأَنتَ يُوسُفُ قَالَ أَنَاْ يُوسُفُ وَهَـذَا أَخِي...(۹۰ یوسف )
آیا می دانید چه بر سر یوسف و برادرش آوردید ، در زمانی که جاهل بودید ؟
گفتند : تو یوسف هستی ؟
گفت : منم یوسف و این هم برادرم می باشد .
کتاب آشنایی با امام زمان علیه السلام صص ۱۵۱ و ۱۵۲
بدانیم که امام عصر و زمانمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بر همین زمین قدم می گذارند و در همین هوا نفس می کشند .
*محمود سنجری*
اینبار بی مقدمه از
سر شروع کرد
این روضه خوان پیر از آخر شروع کرد
مقتل گشوده شد همه دیدند روضه را
از جای بوسه های پیمبر شروع کرد
از تل دوید مرثیه قتلگاه را
از لابلای نیزه و خنجر شروع کرد
از خط به خط مقتل گودال رد شد و
با گریه از اسیری خواهر شروع کرد
اینجا چقدر چشم حرامی به خیمه هاست!
طاقت نداشت از خط دیگر شروع کرد
بر سر گرفت گوش عبا را و صیحه زد
از روضه ربودن معجر شروع کرد
برگشت ، روضه را به تمامی دشت برد
از اربن اربنِ تن اکبر شروع کرد
لب تشنه بود خیره به لیوان نگاه کرد
از التهاب مشک برادر شروع کرد
هی دست را شبیه به یک گاهواره کرد
از لای لایِ مادر اصغر شروع کرد
تیر از گلوی کودک من در بیاورید!
هی خواند و گریه کرد و مکرر شروع کرد
غش کردروضه خوان نفسش درشماره رفت
مدّاحی از کناره منبر شروع کرد:
ای تشنه لب حسین من ای بی کفن حسین!
دم را برای روضه مادر شروع کرد
یک کوچه وا کنید که زهرا رسیده است
مداح بی مقدمه از در شروع کرد
- هیزم می آورند حرم را خبر کنید-
این بیت را چه مرثیه آور شروع کرد
این شعر هم که قافیه هایش تمام شد
شاعر بدون واهمه از سر شروع کرد
از کتاب برگ سبز تحفه ی درویش از امیرحسین میرحسینی

هفت چیز بدون هفت چیز از مسخرگی است ( یعنی مانند آن است که انسان خودش را به مسخره گرفته باشد ) :
-- کسی که با زبانش از خداوند آمرزش بخواهد و به دل پشیمان نباشد ، خویشتن را مسخره کرده است .
-- و کسی که از خداوند توفیق بندگی و فرمانبرداری بخواهد و در این راه نکوشد ، خویشتن را ریشخند کرده است .
-- و کسی که از خدا بهشت بخواهد و بر سختیها صبر و شکیبایی نکند ، خود را به تمسخر گرفته است .
-- و آن کسی که از آتش دوزخ به خدا پناه ببرد و شهوات دنیوی را ترک نکند ، خود را مسخره کرده است .
-- و کسی که مرگ را به یاد بیاورد و برای مردن مهیا نشود ، خود را مسخره کرده است.
--و آن کس که خداوند بلند مرتبه را یاد آورد و مشتاق دیدار جمال حق نشود ، خود را به مسخره گرفته است .
پاورقی : لازم به ذکر است که در این روایت ، کلمه "هفت چیز " آمده است ولی متن به شش چیز اشاره دارد . لذا ممکن است واژه "ستّه" اشتباهاً "سبعه" ثبت شده باشد و یا راوی ادامه روایت را بیان نکرده باشد.
![]()
به غفلت عُمر را طِی می کنم طِی
بهار عمر را دِِی می کنم ، دِی
اگر یک دَم به قلبم پا گُذاری
خیالِ معصیت کِی می کنم ؟ کِی ؟
چطور به خودم اجازه میدم که یه فکر کنم یه لحظه منو فراموش می کنی ؟!
مگر یک پدر میشه دغدغه اش بچه هاش نباشه ؟!
![]()
این منم که غافلم ! نه شما ...
باور دارم این حدیث رو :
انا غیر مهملین لمراعاتکم و لا ناسین لذکرکم ...
پس چرا بازم گناه می کنم ؟؟؟

دعاى امام زمان (عج) براى بخشودگی گناهان شيعيان
اللهم
ان شيعتنا خلقت من شعاع انوارنا ، و بقية طينتنا ، و قد فعلوا ذنوبا كثيرة
، اتكالا على حبنا و ولايتنا . فان كانت ذنوبهم بينك و بينهم ، فاصفح عنهم
، فقد رضينا ، و ما كان منها فيما بينهم ، و قاص بها عن خمسنا ، و ادخلهم
الجنة ، و زحزحهم عن النار ، و لاتجمع بينهم و بين اعدائنا في سخطك .
پروردگارا ! شيعيان ما از شعاع انوارما و باقيمانده طينت ما آفريده شده اند ، و ايشان باتکاء محبت و ولایت ما گناهان بسيارى را انجام داده اند ؛ اگر گناهانشان بين تو و ايشان مانع ايجاد كرده از آنان درگذر ، که ما از ايشان خشنود شده ايم ، و خطاهايى كه بين خودشان مرتكب شده اند را در برابر خمس ما بر ايشان ببخشاى ، و آنان را در بهشت و ارد ساز و از دوزخ دورگردان ، و ايشان را شامل غضبى كه بر دشمنان ما روا مى دارى ، قرارنده .
صفات و خصال حضرت مهدی(ع)- احمد سیاح- انتشارات موعود

آرام آرام برفها زمزمه هایی سر می دهند ...
همراه می شوند با آفتاب ، آب می شوند ...
خود را می سپارند به خدا و جاری می شوند ... به راه می افتند ...
دوستان را با خود همراه می کنند ... زلال می شوند و می روند تا رسیدن ...
پرندگان به زادگاهشان باز می گردند ... محیا می شوند برای آشیانه سازی ...
ترانه بهاری را در خانه ی نو سر می دهند ...
جوانه ها می شکافند دل خاک را برای رسیدن به افلاک ...
در زمین و آسمان غوغایی بر پاست ...
وقت نو شدن است ...
همه می خواهند خوبِ خودشان شوند ...
زمین حال خوشی دارد ...
آسمان ابرهای سفیدش را محکم در آغوش گرفته ،
گاه تاب تماشای رقص زیبای سبزه ها را نمی آورد و
اشک شوقش را به ارمغان می فرستد ...
درختان با دیدن آبی آسمان ، از تنه ی سخت و خشکیده ی خود می رویانند سبزیشان را ...
نسیم هم گاه می آید و گلبرگها را نوازشی می دهد و مژدگانی می آورد ...
بهار آمدنی است ...
بهار را دوست دارم ... چرا که گویی پیش آمدی از آمدن توست ...
بهار می آید که بگوید : خلائق بدانید من همانم که با نبودنم زمستان بود ...
زمین همان زمین است و آسمان هم همان آسمان ...
راست می گوید زمین را دیدیم که چه مرده بود و حال چه حال خوبی دارد ...
درختان همانها هستند ولی حال می رویند و جامه سبز می پوشند ...
اینها نشانه هایی است که بفهمم زمستان و بهار را ...
بفهمم معنی زنده و مرده را ...
بفهمم مفهوم حیات و طراوت را ...
بفهمم که بهار فقط یک فصل نیست ...اصل بهار جنس دیگری دارد ... عمق دارد ...
بهار دل من تویی ...
وقتی یاد تو را دارم ،
گویی زمین دلم پر می شود از زیبایی ها ، وسیع می شود ... خوب می شود
آسمانم فقط رنگ تو را می گیرد ...
سبز می شوم و می شکافم تیرگی را ...
می خواهمت که بیایی
همه جا و همه وقتها را بهار کنی ...
بیآرایی ...
بِبارانی ...
برویانی ...
بِرَهانی ...
و بهاری کنی ...
حالمان را خوش کنی ... خوب کنی و
همیشه باشی !

پروردگارا ، چه کسی است که تو را خوانده و تو او را جواب نداده ای ؟
و چه کسی است که از تو درخواست کرد و به او عطا نکردی ؟
و چه کسی است که با تو مناجات کرده و او را نا امید ساختی ؟
یا به تو نزدیک شده پس تو را دور گردانیدی ؟
...
و کُنتُ مِنهُ قَریباً یا قریب ...
و تو به او نزدیک بودی ! ای نزدیک...
...
خدای من ، تو همانی که در نیمه های هر شب ندا می دهی ...
آیا درخواست کننده ای هست تا به او عطا کنم ؟
آیا ادعا کننده ای هست تا اورا اجابت کنم ؟
آیا استغفار کننده ای هست تا او را بیامرزم ؟
آیا امیدوارکننده ای هست تا او را به امیدش برسانم ؟
آیا آرزومندی هست تا او را به آرزویش برسانم ؟
اینک من در درگاهِ تو هستم و بیچاره ی تو ام در درب خانه ی تو
ناتوان تو ام به درب خانه ات
بی نوای تو ام به درب خانه ات
آرزومند در درگاه تو هستم
از تو عطا و بخشش تو را می خواهم
و امیدوار رحمت تو
و آرزومند گذشت تو هستم
و آمرزش تو را تمنّا می نمایم .
برگی از دعای علوی مصری

امام صادق علیه السلام فرمودند :
خدای عزوجلّ حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلّم را به مکارم اخلاق
اختصاص داد ... سپس آنها را ده چیز شمرد :
1. یقین
2. قناعت
3. صبر و شکر
4.شکر و سپاس
5. حلم و بردباری
6. خلق نیکو
7. سخاوت و بندگی
8. غیرت
9. شجاعت و دلاوری
10. مرّوت و جوانمردی
بحار الانوار ، ج 368/69 ، ح 5 به نقل از معانی الاخبار ، الخصال و امالی صدوق
برای خوبی به خودم ، به زندگیم ،رسیدن به آرامشم ، در تب و تابم .
حال تو خود فرموده ای :
" الا بذكر اللّه تطمئن القلوب "
همانا با یاد خدا دلها آرام مگیرند.
آرام نمی شوم مگر بدانم ، بفهمم تو در قلبم جای داری .
بدانم و بفهمم تویی محور زندگیم .
زندگی ، حیاتم و مماتم خدامحور است ، نه خود محور که خدامحوری شاهراه نجات است ،
آنگاه که علی علیه السلام ولی توست .
بزرگی دارم که بزرگترین است و مهربانترین و شکوهمندترین .
هر لحظه می خوانمت و خود را در کهف حصینت می بینم در کشتی نجاتی که برایم فرستاده
ای ، در حال چنگ زدن به ریسمان متین و استوار . در کنارثقل اصغر و ثقل اکبر ، همان دو
گرانبهاترین ها .
امیرم ، مولا علی علیه السلام فرمودندکه :
«اصل الایمان حسن التسلیم لامرالله:
اصل ایمان،زیباتسلیم شدن نسبت به امر خدای متعال است»
تسلیمم به امر تو ، آن هنگام که باید پوشیده باشم در حالیکه پوشیدگی و نجابت و عفاف نشان
از کم مایگی و تحجر شناخته می شود .
تسلیمم به امر تو ، آن هنگام که دستور دادی به خفض جناح ، چگونه میسر است برای این
بالهای سرکش که خود را بشکنند، در برابردو فرشته مهربانی که برایم خلق کردی تا مرا به
عرصه حیات بیاورند و پرورشم دهند ؟مگر به تسلیم امرت !
تسلیمم به امر تو، آن هنگام که باید در حرم کبریایی رضوی در برابر جهلِ عام پرخاش نکنم،
آرام باشم ، با ملائک حریمت تسبیح گوینده باشم .
تسلیمم به امرتو ، آن هنگام که باید سکوت و عزلت گزینم در جمعی که صحبت و ارتباط با
آنان که محرم من نیستند ، افتخار و عرف بلکه یک باید اجتماعی است .
تسلیمم به امر تو ، آن هنگام که در انتخاب هایم می پویم تا برگزید ه ام نزدیک به امر
برگزیدگانت باشد .
تسلیمم به امر تو ، آن هنگام که می خواهم همرنگ نشوم در جامعه ، بلکه باید خوب ِخودم
باشم حتی اگر متفاوتم از دیگران.
تسلیمم به امر تو ، آن هنگام که دیگران جامعه ام در پی آموختن ساز و راه برای گریختن از
حریمت هستند در جستجوی کسب معارفت باشد .
خدا کند که در این راه پوینده باشم .

اگر شیعیان ِ ما ، که خداوند آنها را به طاعت و بندگی خویش موّفق بدارد ، در وفای به عهد و پیمان الهی اتّفاق و اتّحاد می داشتند و آنرا محترم می شمردند ، سعادت دیدار ما برای ایشان به تأخیر نمی افتاد زودتر از این به سعادت ذیدار ما نایل می شدند ، در صورتی که بر اساس معرفت واقعی و راست گویی و صداقت آنها نسبت به ما بود .( یعنی اگر در دوستی با ما صادق بودند .)
آنچه که موجب جدایی ما و دوستانمان گردیده
و آنان را از دیدار ما محروم نموده است ،
گناهان و خطاهای آنان نسبت به احکام الهی است
و خداوند تنها یاری کننده و کفایت کننده ی تمام کارها و امور ما و بهترین وکیل برای ماست . درودهای الهی بر روان پاک خاتم انبیاء صلی الله علیه وآله وسلم و خاندان بزرگ و برجسته ی او باد .
قسمتی از توقیع مبارک امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف به افتخار شیخ مفید ره
در تاریخ اول شوال چهارصد و دوازده

مالک بن انس (97 - 179 ه .ق) یکی از پیشوایان چهارگانه اهل سنت و جماعت و رئیس فرقه مالکی است که مدتی افتخار شاگردی امام صادق علیه السلام نصیب وی شد. (1)
او در باره عظمت و شخصیت علمی و اخلاقی امام صادق علیه السلام چنین میگوید:
«و لقد کنت آتی جعفر بن محمد و کان کثیرالمزاح و التبسم، فاذا ذکر عنده النبی(ص) اخضر و اصفر، و لقد اختلفت الیه زمانا و ما کنت اراه الا علی ثلاث خصال: اما مصلیا و اما صائما و اما یقراء القرآن. و ما راءیته قط یحدث عن رسول الله(ص) الا علی الطهاره و لا یتکلم فی ما لا یعنیه و کان من العلماءالزهاد الذین یخشون الله و ما رأیته قط الا یخرج الوساده من تحته و یجعلها تحتی.» (2)
«مدتی به حضور جعفر بن محمد میرسیدم.
آن حضرت اهل مزاح بود. همواره تبسم ملایمی بر لبهایش نمایان بود.
هنگامی که در محضر آن حضرت نام مبارک رسول گرامی اسلام به میان میآمد، رنگ رخسارههای جعفر بن محمد به سبزی و سپس به زردی میگرایید.
در طول مدتی که به خانه آن حضرت آمد و شد داشتم، او را ندیدم جز این که در یکی از این سه خصلت و سه حالت به سر میبرد، یا او را در حال نماز خواندن میدیدم و یا در حالت روزهداری و یا در حالت قرائت قرآن.
من ندیدم که جعفر بن محمد بدون وضو و طهارت از رسول خدا حدیثی نقل کند. من ندیدم که آن حضرت سخنی بیفایده و گزاف بگوید.
او از عالمان زاهدی بود که از خدا خوف داشت. ترس از خدا سراسر وجودش را فراگرفته بود.
هرگز نشد که به محضرش شرفیاب شوم، جز این که زیراندازی که زیر پای آن حضرت گسترده شده بود، آن را از زیر پایش برمیداشت و زیر پای من میگستراند.»
مالک بن انس درباره زهد و عبادت و عرفان امام صادق علیه السلام بیان داشت:
به همراه امام صادق علیه السلام به قصد مکه و برای انجام مناسک حج از مدینه خارج شدیم. به مسجد شجره که میقات مردم مدینه است، رسیدیم. لباس احرام پوشیدیم، در هنگام پوشیدن لباس احرام تلبیهگویی یعنی گفتن: «لبیک اللهم لبیک» لازم است.
دیگران طبق معمول این ذکر را بر زبان جاری میکردند.»
مالک میگوید:
من متوجه امام صادق علیه السلام شدم، دیدم حال حضرت منقلب است. امام صادق علیه السلام میخواهد لبیک بگوید ولی رنگ رخسارهاش متغیر میشود. هیجانی به امام دست میدهد و صدا در گلویش میشکند، و چنان کنترل اعصاب خویش را از دست میدهد که میخواهد بیاختیار از مرکب به زمین بیفتد. مالک میگوید: من جلو آمدم و گفتم: ای فرزند پیامبر! چارهای نیست این ذکر را باید گفت. هر طوری که شده باید این ذکر را بر زبان جاری ساخت.
حضرت فرمود:
«یابن ابی عامر! کیف اجسر ان اقول لبیک اللهم لبیک و اخشی ان یقول عزوجل لا لبیک و لا سعدیک.» ای پسر ابیعامر! چگونه جسارت بورزم و به خود جرات و اجازه بدهم که لبیک بگویم؟ «لبیک» گفتن به معنای این است که خداوندا، تو مرا به آن چه میخوانی با سرعت تمام اجابت میکنم و همواره آماده انجام آن هستم. با چه اطمینانی با خدای خود اینطور گستاخی کنم و خود را بنده آماده به خدمت معرفی کنم؟! اگر در جوابم گفته شود: «لا لبیک و لا سعدیک» آن وقت چه کنم؟ (3)
همو در سخنی دیگر درباره فضیلت و عظمت امام صادق علیه السلام میگوید:
«ما رأت عین و لا سمعت اذن و لا خطر علی قلب بشر افضل من جعفر بن محمد» (4)؛
هیچ چشمی ندیده است و هیچ گوشی نشنیده است و به قلب هیچ بشری خطور نکرده است، مردی که با فضیلتتر از جعفر بن محمد باشد.
منبع :http://www.fetrat.com/WFM_Readable.aspx?FLD_ID=281
" لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة لمن کان یرجوا الله و الیوم الآخر و ذکر الله کثیراً "
"مسلماً
برای شما در زندگی رسول خدا سرمشق نیکویی هست برای آنان که امید به رحمت
خدا و روز رستاخیز دارند و خدا را بسیار یاد میکنند. "
(سوره احزاب آیه 21)
کنون
در آستانه تلألؤ خورشید وجود نگار نازنین و رحمة للعالمین، بجاست که دل در
گرو سخنان اهل بیت اطهارش سپاریم و گوشه ای از زوایای اخلاقی آن حضرت را
باز شناسیم تا از این رهگذر، بتوانیم بیش از بیش در مسیر اقتدای به آن
بزرگوار گام نهیم و به حق، امتی نیکو برای حضرتش باشیم...
امام
حسین (علیه السلام) برای برادر خود چنین نقل کرد که: من از پدرم از روش
رفتار رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در منزل پرسیدم، فرمود:
...
وقتی به خانه تشریف میبرد، وقت خود را به سه جزء تقسیم میکرد، قسمتی را
برای عبادت خدا، قسمتی را برای بسر بردن با اهلش و قسمتی را به خود اختصاص
میداد. در آن قسمتی هم که مربوط به خودش بود، باز به کلی قطع رابطه
نمیکرد، بلکه مقداری از آن را به وسیله خواص خود در کارهای عامّه مردم
صرف میفرمود و از آن مقدار چیزی را برای خود ذخیره نمیکرد (در آن یک سوم
از وقتی که در خانه به خودش اختصاص میداد نیز به کلی از مردم منقطع
نمیگشت، بلکه به وسیله خواص با عامّه مردم مرتبط میشد. مسائل آنان را
پاسخ میداد و حوائجشان را بر میآورد. هیچ چیز از آن یک سوم وقت را که
مخصوص خودش بود، از مردم دریغ نمینمود)...
سیّد
الشهدا (علیه السلام) سپس فرمود: من از پدر بزرگوارم از وضع مجلس رسول
الله (صلی الله علیه و آله و سلم) پرسیدم، فرمود: هیچ نشست و برخاستی
نمیکرد مگر با ذکر خدا، و در هیج مجلسی جای مخصوصی برای خود انتخاب
نمیکرد و از صدر نشینی نهی میفرمود و در مجالس هرجا که خالی بود
مینشست، و اصحاب را نیز دستور میداد که چنان کنند؛ و در مجلس حق همه را
ادا میکرد، به طوری که احدی از همنشینانش احساس نمیکرد که از دیگران در
نزد او محترم تر است...
و
نیز فرمود: پرسیدم سیره آن حضرت در میان همنشینانش چطور بود؟ فرمود:
دائماً خوشرو و نرم خو بود، خشن و درشت خو و داد و فریاد کن و فحاش و عیب
جو و همچنین مدّاح نبود و به هر چیزی که رغبت و میل نداشت، بی میلی خود را
در قیافه خود نشان نمیداد و لذا اشخاص از پیشنهاد آن مأیوس نبودند،
امیدواران را نا امید نمیکرد. نفس خود را از 3 چیز پرهیز میداد:
1- مجادله و مراء
2- پر حرفی
3- گفتن حرفهای به درد نخور
و نسبت به مردم از 3 چیز پرهیز میکرد:
1- هرگز احدی را مذمت و سرزنش نمیکرد.
2- هرگز لغزش و عیبهایشان را جستجو نمینمود.
3- هیچ وقت سخن نمیگفت مگر در جائی که امید ثواب در آن میداشت...
همچنین
در کتاب مکارم الاخلاق از امیر المؤمنین (علیه السلام) نقل شده است که:...
هیچ وقت در ظلمی که به او میشد، به مقام انتقام بر نیامد، مگر اینکه
محارم خدا هتک شود که در این صورت خشم میکرد و خشمش هم برای خدای تعالی
بود...
« برگرفته از تفسیر المیزان، ذیل آیات 116 - 120 سوره مائده »

سلام بر مهدی که خداوند به ملتها وعده داده تا با آمدنش دین را واحد گرداند و
پراکندگیها را سامان بخشد و
زمین را پر از عدل داد کند هنگامی که از ظلم و جور پر شده باشد.
خدا مهربونم !
اونقدر منو بخشیدی که من سپاسگزاری کردن از تو رو یادم رفت
اونقدر به من از فضل و احسانت بخشیدی که من از شمردنشون ناتوان موندم
پشت سر هم اومدن نیکی هات منو از ذکر کردن آن چه ستودنی ست باز داشته
و پیاپی رسیدن نعمتهات منو از نشر خوبی هات درمانده کرده
و اینجا که من هستم ،
جای کسیه که به وفور نعمتهای تو و در مقابل اونها ،به قصور خودش اعتراف می کنه
به اهمال کاری ها و تلف کردن عمر خودش شهادت می ده ....
و تو ای خدای با عطوفت ومهربان ونیکوکار وبزرگواری که
هر کس که بهت رو آورده را نا امید نمی کنی !
و آرزومندانت رو از درگاهت رد نمی کنی !
امیدواران به آستانه ی تو ، بار امید خود را بیندازند
آرمانهایِ عطاخواهان به میدان وسیع کَرَمِ تو ، توقّف کند ...
پس ، ای خدا !
تو آرزوهای ما را با نا امیدی و یأس روبرو مگردان
و جامه ی نا امیدی و دل شکستگی بر ما مپوشان !
خدایا در برابر نعمتهای بزرگت ، سپاسگزاریِ من کوچک است
در جنبِ اکرام و بزرگواریِ تو ، ستایش من خُرد است و ناقابل ...
...
چرا تو را سپاس نگویم ؟!
که نعمتهای تو ، زیورهایی از انوار ایمان بر من پوشانده
و لطائف نیکی ات خیمه هایی از عزّت بر سرم زده
و احسانهایت آویزه های افتخاری به گردنم بسته که باز نمی شوند
و طوقهایی به آن آویخته که باز نمی شوند .
نعمتهای بسیار تو ، زبان مرا از شمردن ناتوان کرده و
بخششهای فراوانت خِرَد و فهم مرا از ادراکش کوتاه کرده
چه برسد به پی بردن به پایانش ؟!
پس من چه گونه می توانم تو را سپاس گزاری کنم ؟
و تازه ! همان سپاس گزاری من نیاز به سپاسگزاری دیگری دارد و هر وقت بگویم :
ستایش مخصوص توست
برای همین جمله لازم است دوباره بگویم : ستایش مخصوص توست ...
بخشی از مناجات شاکرین از مناجات خمس عشر امام سجاد علیه السلام
خدایا؛
شیعیان ما را از شعاع نور ما و بقیه طینت ما خلق کردهای،
آنها گناهان زیادی با اتکاء بر محبت به ما و ولایت ما کردهاند،
اگر گناهان آنها گناهی است که در ارتباط با توست از آنها بگذر که ما را راضی کردهای
و آنچه از گناهان آنها که در ارتباط با خودشان است،
خودت بین آنها را اصلاح کن و
از خمسی که حق ماست به آنها بده تا راضی شوند و
آنها را از آتش جهنم نجات بده و
آنان را با دشمنان ما در خشم و سخط خود جمع نفرما
این دعاییست که امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف در حق شیعیان خود کرده اند سید بن طاووس این دعا را در سرداب مقدس از زبان حضرت شنیده اند ،
---به نقل از علامه مجلسی قدس سره الشریف از ملحقات کتاب انیس العابدین ---
خوشا به حال شیعیانش
گوش بسپاریم به اذانی که در مسجد شام در حضور امام سجاد علیه السلام خوانده شد ، در حضور یزید و شامیان :

حضرت در حال روشنگری بودند و از جد و پدر و مادرخود گفتند ... گریه شامیان بلند شد و یزید موقعیت خود را در خطر دید به مؤذن گفت اذان بگوید تا حضرت سخن خود را قطع کنند :
چون مؤذن گفت : ... الله اکبر ...
حضرت فرمودند : ... لا شی ءَ اکبرُ مِنَ اللهِ...
از خداوند چیزی بزرگتر نیست ...
چون مؤذن گفت : ... اشهد ان لا اله الا الله ...
حضرت فرمودند : ... شَهِدُ بِها شِعری و بَشَری و لَحمی و دَمی ...
مو و پوست و گوشت و خون من به وحدانیت خدا گواهی میدهند .
چون مؤذن گفت : ... اشهد ان محمد رسول الله ...
آن حضرت عمامه از سر برداشت و به موذن گفت :
تو را به این محمّد صلی الله علیه و آله وسلّم قسم می دهم دمی ساکت باش !
آنگاه رو به یزید نمودند و فرمودند :
آیا این محمّد جد من است یا جد تو ای یزید ؟!
اگر گویی که جد توست دروغ گفته ای و کافر شدی ،
و اگر می دانی که جد من است ، پس چرا عترتش را کشتی ؟
دارائی اش را غارت کردی و زنانش را اسیر نمودی ،
این را فرمودند و گریبان خود را چاک نمودند و گریستند و خطاب به مردم گفتند :
به خدا ! در این دنیا جز من کسی نیست که جدش رسول خدا باشد ، چرا این مرد به ستم پدر مرا کشت و ما
را چون رومیان اسیر کرد ؟
سپس فرمودند :
ای یزید ! این کار را می کنی و می گویی محمّدصلی الله علیه و آله وسلّم رسول خداست ، و رو به قبله می ایستی ، وای بر تو !
در روز قیامت که جدّ و پدرم دشمن تو باشند !
یزید به مؤذن فریاد زد که اقامه نماز بگو ، میان مردم هیاهو و زمزمه شدیدی برخاست و برخی با او نماز
خواندند و برخی نماز نخوانده پراکنده شدند ...

در سر رسید ما چه ها می گذرد ؟
صفحاتی گاه سرخ گاه سبز گاه سفید
ایام می گذرد و چه زود می رود ...
گاه آنقدر غافلیم که چند صفحه چند صفحه با هم ورق می زنیم و
می پریم از میان روزها !
چه روزها که در حسرت آمدن محرم بودیم که سیاهی بپاشیم به رخت و لباسمان ، به در و دیوار شهرمان ، به دیده و دلمان ...
تا شاید اندکی با شما خاندان کریم در عزای جد بزرگوارتان همراه شویم ...
با ناله های زینب ...
با گریه های کودک سه ساله در شام ...
با لبان عطشان شیرخواره ...
با خیمه های به آتش کشیده شده ...
با پاهای خسته ...
با دلهای شکسته ...
با چشمان بی فروغ ...
بغضمان را رها کنیم و بگریم و اشک بریزیم و ناله سر دهیم ...
چشمهایمان بجوشد و دلهایمان آرام نگیرد تا ما گدایان را هم بپذیرید به عزاداری ...
یا صاحب الزمان سررسیدهای ما به سر رسید و شایسته نبودیم که گرد قدمهایت را سرمه ی چشم کنیم ...
آقای من ! از شما می خوهیم ، هر چند بزرگ است خواسته ی ما ...
ولی شما خود گفته اید از شما بخواهیم زیرا که شمایید باب الله !
پس ما هم می خواهیم :
یا باب الله الذی من یؤتی !
ما را همراه کنید با قافله ...
مبادا غافل بمانیم از قافله ...
مباد خفته بمانیم دم وزیدن تو ...
خدایا اشکهایمان را که تنها رشته اتصال و مایه افتخار ماست -آری افتخار می کنیم که گریه کنیم بر آقایمان،که اگر گریه نکنیم ادعا کرده ایم- در محبت و ارادت به ساحت سرور و سالارمان حضرت سید الشهدا علیه السلام همیشه و همه وقت جاری بدار
خدایا دیدگان و دلهایمان را که بر مصیبت سرور و سالارمان جوشیده و خروشیده ، بینا و بیدار به معرفتت نگهدار
خدای من ما را ببخش و عزاداری هامونو تسکینی برای دل مادر جوان داغ دیده مدینه سلام الله علیها قرار بده
خدایا سررسیدامون رو به یمن مقدمش سبز کن
برحمتک یا ارحم الراحمین
خدای مهربونم شکرت که بهمون امسال هم لیاقت عزاداری دادی ...
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از دنیا رفت و امتش را به دو گنجینه گرانبها سفارش کرد: کتاب خدا و خاندان مطهرش؛
« انّى تاركٌ فیكُمُ الثّقلَیْنِ كتابَ اللَّهِ و عترتى اهلَ بیتى»
سپس فرمود تا با این دو هستید گمراه نیستید و نیز بدانید که این دو از هم جدا شدنی نیستند تا اینکه در حوض بر من وارد شوند.
اما افسوس و صد افسوس که این پیام به خوبی دریافت نشد و یا اگر شد به آن اعتنایی نشد و آمد بر سر جامعه اسلامی آنچه نباید می آمد.
عده ای بال عترت بریدند تا خود بریده نشوند ... پس مجبور بودند عترت را کنار بزنند و سنت را جای آن بنشانند تا خود بر کرسی خلافت بنشینند ...
همانان که داعیه ی حسبنا کتاب الله سر دادند ، در یادگار پیامبر هم خود را به زور نشاندند :
کتاب الله و سنتی !
اینجاست که صدای عالمان حقیقی و وارثان بر حق حضرتش به آسمان بلند می شود که ای قوم نابکار این چه ظلمی ست که بر وصیت پیامبرتان روا می دارید قربةً الی الله؟!
این بزرگان در شرح حدیث ثقلین گفتند و نوشتند که خیال نکنید رها کردن یک ثقل و چسبیدن به ثقلی دیگر یعنی عمل به وصیت آن حضرت. به تصریح خود روایت دور افتادن از یکی مساوی است با دور ماندن از هر دو؛ چرا که فرمود «لن یفترقا» این دو از هم جدا شدنی نیستند. پس قرآن بدون عترت ضلالت است !
برگرفته از سایت تبیان با تغییرhttp://www.tebyan.net/religion_thoughts/articles/theinfallibles/prophetmohammed/2011/2/1/154203.html

برگی از تاریخ ... در باب رسیدن آل بیت رسول الله به کوفه پس از کربلا...
آیا این همان کوفه است که تو در آن ، تفسیر قرآن می گفتی ؟!
آیا این همان کوفه است که کوچه هایش ، خاکهای پای تو را مریدانه به چشم می کشید ؟!
نه باور نمی توان کرد ... اینهمه زیور و تزیین و آذین برای چیست ؟
این صدای ساز و دهل و دف از چه روست ؟
این مطربان و مغنّیان در کوچه و خیابان چه می کنند ؟
در این چند صباح چه اتفاقی در عالم افتاده ؟
چرا همه ی چشمها خیره به این کاروان غریب است ؟
به دختران و زنان بی سرپناه ؟ ... این چشم های دریده از این کاروان چه می خواهند ؟
که فریاد می زنی :
ای اهل کوفه ! از خدا و رسولش شرم نمی کنید که چشم به حرم پیامبر دوخته اید ؟
زنی از خیل جمعیت پا پیش می گذارد و می پرسد :
شما اسیران از کدام فرقه اید ؟
حضرت می فرمایند : ما اسیران ،از خاندان محمد مصطفائیم !
زن پیشتر می آید : و شما بانو ؟
- من زینبم ! دختر پیامبر و علی (سلام خدا بر آنها)
زن صیحه می کشد : خاک بر چشمم باد !
با شتاب به خانه می رود و چادر و معجر و سرپوش و مقنعه می آورد ...
مردم کوفه برای اطفال خرما و گردو و نان آوردند و تو آنها ستاندی زیرا که صدقه برشما خاندان اهل بیت حرام است .
پیرمردی زمینگیر با دیدن این صحنه ها اشک در چشمانش حلقه زد ، بغض راه گلویش را بست ، به کنار دستی اش گفت :
عالم و آدم از صدقه سری این خاندان روزی می خورند . ببین به کجا رسیده کار عالم که مردم به اینها صدقه می دهند ...
کم کم ولوله در میان خلق سر می گیرد :
- یعنی اینان خاندان پیامبرند ؟!
- از روم و زنگ نیستند ؟!
- خارجی نیستند ؟!
- این زن ، همان بانوی بزرگ کوفه است ؟!
- اینها بچه های محمد مصطفیایند ؟!
این زن ، دختر علی است ؟!
پچ پچ و ولوله جای خود را به بغض و گریه و مویه می دهد و ضجه سر می گیرد ...
آنچنان که امام سجاد علیه السلام می فرمایند :
برای ما گریه و شیون می کنید ؟ پس چه کسی ما را کشته است ؟
رو می کنی به کوفیان :
خاموش ! ای اهل کوفه ! مردانتان ما را می کشند و زنانتان بر ما گریه می کنند ؟!
خدا میان ما و شما قضاوت کند در روز جزا و فصل قضاء !
ضجه ها هنوز ادامه دارد ... که با دست اشاره می کنی و با صدای بلند می گویی : ساکت !
و این بار حتی زنگ شتران هم از نوا می ایستد ... سکوت محض!
و تو آغاز می کنی :
حمد و سپاس مخصوص خداست
و درود بر پدرم محمد صلی الله علیه و آله و سلم و اولاد پاک و برگزیده او
ای اهل کوفه !
ای اهل خدعه و خیانت و خفت ! ای نیرنگ بازان و بی وفایان !
به حال ما گریه می کنید ؟!
اشکهایتان نخشکد و ناله هایتان پایان نپذیرد !
مثل شما مثل آن زنی است که پیوسته رشته های خود را محکم بهم می بافت و سپس از هم می گسست !
که عهد و قسم های استوار و محکم خود را برای فریب یکدیگر و فساد بکار بردید .
چه فضیلتی در شما هست ؟ جز لاف و گزاف و فخر فروختن و سینه های پر از کینه ،
به ظاهر همچون کنیزان تملّق گو و به باطن همچون دشمنان سخن چین ...
یا مانند سبزه هایی هستید که برمنجلاب ها روییده ،
یا نقر ه ای که با آن قبر مرده را بیارایند ...
بدانید برای آخرت خود کرداری زشت از پیش فرستادید که به خشم خداوند گرفتار و
در عذاب جاوید خواهید ماند .
آیا گریه می کنید و فریاد بلند می کنید ؟
آری ! به خدا باید زیاد گریه کنید و کمتر بخندید ،
دامن خویش را به ننگ و عاری آلوده کردید که هرگز شستو شویش نتوانید کرد !
چه سان توانید خون پسر خاتم نبوت و معدن رسالت را شست ؟!
خون ِ سرور جوانان اهل بهشت
پناه نیکانتان
مأمن پیشآمدهای ناگوارتان
روشنی بخش راهتان
بزرگ و رهبرتان هنگام اختلافها .
از رحمت خدا دور باشید ! و دستهای شما از کار بریده شد و در معامله خود زیان
کردید و به خشم خدا گرفتار شدید ... و سکه خواری و بد بختی به نام شما زده شد .
کلامت ، کلام نیست زینب ! تیغ برانی است که پرده های تزویر را می درد و مغز
حقیقت را از میان پوسته های متلوّن نیرنگ بر ملا می کند ...
صدای شیون و گریه لحظه لحظه بلندتر می شود ... عده ای سر بر دیوار می گذارند و ضجّه می زنند ...
پیرمردی که اشک پهنای صورتش را در بر گرفته دست به آسمان بلند می کند و می گوید :
پدر و مادم فدای این خاندان که پیرانشان بهترین پیران و بانوانشان بهترین بانوان و جوانانشان بهترین جوانان اند و نسلشان بهترین است ، نه خوار می گردد و نه شکست پذیر است .
یکی به دیگری گفت : به خدا سوگند که این زن به زبان علی سخن می گوید ... پاسخ شنید : کدام زن ؟! والله که این خود علی است ، این صلابت ، بلاغت ، لحن ، خطاب ، این تاب ، ملک طلق علی است !
همچنان محکم و با صلابت ادامه می دهی :
وای بر شما ای مردم کوفه !
می دانید چه جگری از محمد مصطفی (صلی الله علیه وآله و سلم ) شکافتید ؟!
چه پیمانی از او شکستید ؟
چه پرده ای از او دریدید ؟
چه خونی از او ریختید ؟
چه حرمتی از او هتک کردید ؟
کاری بس هولناک آنچنان که قریب بود آسمان بشکافد و زمین متلاشی شود و کوه ها از هم بپاشد .
مصیبتی غریب به بار آوردید
مصیبتی سخت ، شوم و انحراف بر انگیز ...
مصیبتی به لبریزی زمین و به گنجایش آسمان ...
بر شما شگفت آور است که آسمان در این جریان خون بارید ؟!!!
بدانید که عذاب آخرت ننگین تر است و هیچ کس به یاری شما بر نمی خیزد ...
پس این مهلتِ خدا شما را سبُک سر و غرّه نکند
چرا که خداوند متعال از شتاب در عِقاب ، مُنّزه است و از تأخیر در انتقام نمی هراسد !
اِنُّ رَبَّکم لَبالمِرصاد ...
به یقین خدا در کمینگاه شماست ...
کوفه و کوفیان اشک می ریختند ... گویی زلزله ای ناگهان ، همه یِ هستی ِهمه را بر باد داده است .
آتشفشان دلت فوران کرده ، مهار شدنی نیست ...
نه شیون و ضجه های کوفیان ،
نه چشم به خون نشسته دژخیمان ،
نه نگاه تهدید آمیز سربازان !
نگرانی و اضطراب دژخیمان را به استیصال می کشاند ... باید مردم از کاروان جدا شوند ... دوباره شلاقها و تازیانه ها به کار می آیند ... راه در آن ازدحام باز می شود ...
شتران به فرمان دژخیمان به حرکت در می آیند و پرچم ها و نیزه ها و سر ها دوباره افراشته می شوند !
و تو ناگاه چشمت به چهره ی چون ماه برادر می افتد :
زینب چون نگاهش به سر مبارک افتاد ، پیشانی اش را چنان بر چوب محمل کوبید که از زیر مقنعه اش خون فرو ریخت ... و با سوز دل ناله سر داد :
یا هلالاً لمّا استتم کمالا غاله خسفه فابدی غروبا
ای ماه نو ! که چون به کمال رسیدی خسوف تو را فرا گرفت و پنهان گشتی !
ما توهمت یا شقیق فوادی ! کان هذا مقدرا مکتوبا
ای پاره دلم ! گمان نمی کردم چنین روزی مقدر و نوشته شده باشد ...
یا اخی ! فاطم الصغیره کلمها فقد کاد قلبها ان یذوبا
ای برادر ! با این فاطمه خردسال سخن گوی ،که قلبش می رود که آتش بگیرد!
...
ما اذل الیتیم حین ینادی بابیه و لا یراه مجیبا
چه دشوار و ذلت بار است برای یتیم که پدر را بخواند و پاسخگویی نبیند !
از کتاب آفتاب در حجاب و سحاب رحمت با اندکی تلخیص

صبح که از خواب پا شدیم ، همه غافلگیر شده بودیم ... برف سنگینی اومده بود ... مثل همیشه یه عده از اومدن برف خوشحال بودن و یه عده ناراحت ...
برف همه جا رو سفید پوش کرده بود ... همه جا سفید شده بود و پاک ... سفیدِ سفید ...
همه مردم انگار شوکه شده بودن ... هواشناسی پیش بینی کرده بود که برف میاد ولی هیچکی اینجوری انتظارشو نداشت ...
مدرسه ها تعطیل شده بود ، رفت و آمد کندتر شده بود ... مثل همیشه یه عده خوشحال بودن یه عده ناراحت ...
تا چشم کار می کرد سفیدی می دید و پاکی ... رو پشت بوما ، رو پیاده روا ، رو مجسمه های شهر ، رو چراغ قرمزا رو درختا حتی رو گلبرگای نازک گل ...
قشنگتر از همه درختا بودن ... درختایی بودن که هنوز سبز ِ سبز بودن ، محکم و استوار ...حتی تو این برفِ سنگین سر جاشون ایستاده بودن ... درختایی هم بودن نحیف و ضعیف ، تحمل این برفو نداشتن و خیلی زود خم می شدن و می شکستن ... بعضی درختا با اینکه سبز نبودن ولی ایستاده بودن و دونه های برفو رو دستاشون نگه داشته بودن ... دستایی که همیشه برای تشکر از خدا رو به آسمون بالان و همیشه دارن دعا می کنن
خدای مهربون هدیه های تو همشون قشنگه مثل همین برفیه که ریز ریز می باره ... این ماییم که طاقت نداریم ... برامون سنگینه ... خیلی زود خم میشیم و می شکنیم ...
خدای مهربونم ! من نمیخوام بشکنم ... می خوام محکم باشم ...
سبز باشم چه تابستون باشه چه زمستون ...
کمکم کن بهم تحمل بده ... تا محکم باشم واستوار ...

در نگاه منتظری که چشم به جاده دارد
در صدایی لرزان در لحظه وداع
در قد خمیده پیرمردی که به در پی ِ مرهمی بود
در چین های دستان مادربزرگی که می بافد برای زمستان
در اشکِ ریزان جوانی که عهدش را شکسته
در سلام کودک سرطانی به طبیب
در چشم نگران آفتابگردانها به هنگام غروب
در دستانی که به عرش رفته اند در طلب باران
در قدمهای لرزان نوپای کودکی
در سو سوی رقصان آخرین شمع
در آخرین پرتو قبل از غروب خورشید
در رعشه دستان گچیِ آموزگار
در چشمان تشنه دوخته شده به مَشکهای خالی
در آخرین برگ دفترچه خاطرات
در آخرین برگ چسبیده به شاخه درخت
یاد نماز افتادم ... تکبیرة الاحرام ، معلممون می گفت وقتی نیت کردی باید تکبیرة الاحرام بگی و نمازتو شروع کنی ، یعنی یه الله اکبر می گی که خدا از همه چیز بزرگتره و من پشت سر می ذارم هر چی غیر از خدای بزرگه و می خوام با خدای خودم حرف بزنم !
تو بچگی برام خیلی بزرگ بود این حرفا ، نمی دونم اون وقتا چه برداشتی از این حرف داشتم ، ولی الان هر چی فکر می کنم می بینم همه ی عبادتهامون کارامون نیتامون باید همینطوری باشه با یه تکبیرة الاحرام شروع شه ... که خالص باشه ، با یه بسم الله شروع شه که به پایان برسه ... الله اکبر فقط یه لق لقه زبون نباشه ... حداقل برای همون لحظه هم که شده باور کنیم که خداست بزرگترین بزرگا !
الحمدلله که می گیم واقعا خودمونو بنده بدونیم و ازش تشکر بابت همه چیز ... تو روز از هزار نفر با توجه کامل تشکر می کنیم ولی نوبت خدا که عامل همه خوبی هایی که بهمون میرسه که میشه می گیم شــــــــکر با هزار آه و افسوس و اما و اگر و کاش ... چرا وقتی می گیم الرحمن الرحیم ... مهربونیاش یادمون می ره ؟!
خلاصه می خوام بگم سطحی شدیم ... دیدین یه جایی رو رنگ می کنن یه لایه ظاهرشو می گیره ؟
چرا اجازه می دیم یه عده بیان باورهامونو کمرنگ کنن ؟ بیان مقدساتمونو به مسخره بگیرن ؟ به همه جکها می خندیم ... تلویزیونا هر چی درست می کننو اسمشو می ذارن طنز باید برامون جذاب و تهِ هنر ادبی طنز باشه که خیلی هاش هزل ِ ، هجو ِ چرتِ ...
اگه باور نداریم بریم پیدا کنیم ریشه هامونو ، ببینیم کجاییم ؟ محکم شیم ... چرا مسخره شیم ؟ بید شیم که هر بادی بلرزیم ... بریم بیایم اسم همه چی بشه عـــرف ! هر کی دینمون و فکرمونو مسخره می کنه یا سنتای عاشورامونو ... چقدر از دینمون می دونه ؟ دعای عرفه امام حسینمونو خونده ؟! می دونه درجه خداشناسی امام حسین علیه السلام رو که بنده خداش شد و با افتخار و عزت رفت شهید شد ؟!شهادت ! اونم از نوع شهادت کامله
حتما می گین ربطش به عنوان چیه این حرفا ؟! تو بلاگ بچه ها که می چرخیدم دلم سوخت ... گفتم چرا باید هرچی بقیه بگن بدون اینکه ریشه اشو پیدا کنیم قبول کنیم بگیم راست می گه ...
نمونه اش تخریب حرم امام هادی و امام حسن عسکری علیهما السلام ، یا قبول کردن افکار وهابیها درباره خرافه پرستی و زیارت ...
![]()
زیارت مگه بده ؟! احترامه به بزرگ ... اگه کسی خدای نکرده عزیزی رو از دست بده ناراحت نمیشه ؟ نمی خواد با خاطره هاو یادش باشه ؟! نمی خواد بره یه جایی که رنگ و بوی عزیزشو براش زنده کنه ؟! این بحث اخلاقیش .
اگه میگین هیچ جای دیگه اینجوری نیست و شیعه از خودش در آورده ... مگر تو کتابای تاریخی خودتون (وهابیون ) نیست که عایشه به زیارت قبر همسر و پدرش میرفته ؟!
اگه قبر و مکان مهم نیست چرا بنی امیه از اینکه عثمان پیش پیامبر و خلفای قبلی دفن نشده ناراحت بودن و اظهارناراحتی می کردن ؟!
خدای من ... اهانت بالاتر از این به جایگاه هایی که خداوند تو قرآن امر کرده به عظمت اونها ،بالامرتبگی و رفیع بودنشون :
فی بُیوتٍ أذِنَ اللّهُ أَن تُرفَعَ و یُذکَرَ فیهَا اسمُهُ یُسَبِّحُ لَه فیها بِالغُدُوِّ و
الآصالِ رِجالٌ لا تُلهیهِم تِجارةٌ و لابَیعٌ عَن ذِکرِ اللّهِ و إِقامِ الصّلوةِ و إیتاءِ
الزَّکوةِ یَخافونَ یَوماً تَتَقَلَّبُ فیه القُلُوبُ و الأبصارُ
آیه ۳۶ و ۳۷ نور
در خانه هایی که خداوند اجازه داده است که عالی مقام و رفیع باشند و در
آنها نام او یاد شود ، صبحگاهان و شبانگاه در آن ها کسانی او را تسبیح
میکنند که هیچ خرید و تجارتی از یاد پروردگار و به پا داشتن نماز و پرداخت
زکات بازشان نمی دارد ، می هراسند از روزی که دلها و دیدگان در آن
دگرگون می شوند
و در ذیل همین آیه در زیارت جامعه شریفه ( از کتاب تهذیب الاحکام ، ج ۶ ، ص ۹۸ ) می خوانیم :
خَلَقَکُمُ اللهُ أَنواراً فَجَعَلَکُم بِعَرشِهِ مُحدِقینَ حَتّی مَنَّ عَلَینا بِکُم فَجَعَلَکُم
فی بُیوتٍ أَذِنَ اللهُ أَن تُرفَعَ و یُذکَرَ فیهَا اسمُهُ ...
خداوند شما را به صورت انواری آفرید و شما را گرداگرد عرش خود قرار داد
تا اینکه بر ما به سبب شمامنّت نهاد و شما را در خانه هایی قرار داد که
خداوند اجازه داده که عالی مقام باشند و نامش در آنها یاد شود ...
مورد توجه بودن موزه ها ، قبرستان ها ، قبور بزرگان سیاسی و تاریخی و ... هیچ مانعی ندارد ولی حرمین سامرا باید تخریب شود ...
در جنگها هم معاهده هایی از سوی سازمان حقوق بین الملل مطرح است که نباید به اماکن تاریخی مذهبی مردم تعدی شود حال این اماکن را اگر بزرگ و رفیع دینی ندانیم حداقل ... بی سلیقگی می کنم که این تعبیر رو بکار می برم ... یعنی حتی در حد اماکن تاریخی نباید حفظ می شد ؟!
بیایین خوب نگاه کنیم و فکر کنیم ...
بیخود نگیم بله ... اگه میگیم آره یا نه ... پاش وایسیم

اگه همه ی دنیا رو بگردم کسی رو پیدا می کنم که
حتی اگه دوستش نداشته باشم ، دوستم داشته باشه ؟
حتی اگه زیر قولم زده باشم ، عهدمو شکسته باشم ، بازم بهم اهمیت بده ؟
حتی اگه رنجش داده باشم ، تحمل نداشته باشه من رنج بکشم ؟
حتی اگه ازش حمایت نکرده باشم ،تو سختی ها تنهاش گذاشته باشم ، تو سختترین شرایط نجاتم بده !
حتی اگه ازش بی خبر باشم ، همیشه از احوالم مطلع باشه ...
حتی اگه من حضورشو حس نکنم ، همیشه و همه جا کنارت باشه ؟
و همه ی اینا در صورتی باشه که تو به اون نیـاز داشته باشی ولی اون هیچ نیازی به تو نداشته باشه !
السلام علیک یا ابا صالح المهدی (عجل الله فرجک و سهل الله مخرجک )